![]() |
![]() |
|
|
تولد... تولد...
تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:1 توسط پروانه |
|
|
اینم از نتایج کارشناسی ارشد... چقدر می چسبه وقتی واسه یه کاری تلاش کنی بعد نتیجه اشو ببینی... مث خوردن یه یخ در بهشت خنک تو گرمای داغ تابستون... آخ....می چسبه....
خدایا ممنونم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:1 توسط پروانه |
|
|
برقص...... طوریکه انگار هیچکس نگاهت نمی کنه...!!!!!!!!
هیچکس... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:6 توسط پروانه |
|
|
همیشه همین طور است لابلای هر رفتن، چیزی به جای می ماند که هیچگاه و در هیچ کجا باز نمی یابیاش ...
چند روزه بد جوری یاد قدیما افتادم...
این مطلبم دزدیه از یه وبلاگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38 توسط پروانه |
|
|
هی شماهااااااااااااااااااااااا...........................
با شما هستم...................یکی نیست مرام بذاره... یه کامنتی نظری چیزی واسه اینجا بذاره حداقل ما
دلمون خوش شه آخه.................
بی معرفتا...................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط پروانه |
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم... وقتی که دیگر رفت٬من به انتظار آمدنش نشستم... وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد٬من اورا دوست داشتم... وقتی او تمام کرد٬من شروع کردم. وقتی اوتمام شد٬من آغاز شدم... وچه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن...!!!
"دکترشریعتی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط پروانه |
|
|
بهم گفت خودتوبسپار به خودش... خود خودش... به هیچی فکر نکن... دستتو بزار تودستش وچشماتوببند. وبزار هرچی اون میخواد بشه...هرجااون می خواد بری...هرچی اون میگه بگی...
بهم گفت بزار روزت با اون شروع بشه...خودتوبسپار بهش...نگران هیچی نباش...بهش اعتمادکن.
بهم گفت اون هست...حتی اگه به هیچ مرام ومسلک ومذهبی پایبند نباشی نمی تونی بودنشو انکار کنی...
توهستی برا اینکه اون هست،اون هست برا اینکه تو هستی. اون تو لحظه لحظه زندگیت جریان داره،
ممنونم...ممنونم که بهم یاد دادی چی جوری خدا رو حس کنم
آخ...چه آرامش بی نظیری وقتی وجودخدارواحساس کنی... وقتی به بودنش باتموم وجود ایمان داشته باشی....یه جوری بی واسطه حسش کنی... فارغ از همه ی قیدوبندهاوآداب وتشریفات...فقط خدارو...فقط و فقط وفقط کسی رو که وجودت به وجودش پیوند ابدی داره رو...کسی که هرچه قدرهم ادعای روشنفکری وفرهنگ وتحصیلات داشته باشی ،هرچه قدر سنگ مدرنیته رو به سینه ات بزنی وفکرکنی خدا جز سنتی زندگیته... هرچقدر بخوای بودونبودشوبه چالش بکشی وتاثیراعتقاد بهشو نقد کنی...
باز هم یه وقتهایی دلت تنگه اون وجود سنتی می شه...اون موقع اگه تموم چیزای مدرن دنیا هم جمع بشن نمی تونن آرومت کنن...نمی تونن خلا زندگیتو پرکنن!!!
می خوام بگم مهم نیست دینت چیه...مهم نیست دستوراتشو عمل میکنی یا نه ویا چه قدر... مهم نیست هرچی بزرگتر میشی،سوالهای بی جواب ذهنت در موردش بیشتر میشه...مهم نیست اگه یه روز بفهمی داری جایی زندگی می کنی که هر خزعبلی رو به اسم خدا ودین واسلام به خوردت دادنو تو همه ی اونا رو باور کردی وحالا به جایی رسوندنت که داری در موردش اشتباه قضاوت می کنی...مهم نیست دیدن آدمهای متظاهری که در پس شمایل خداگونه شان از انجام هیچ عمل کثیفی روگردان نیستی وتو می مانی که اینه نتیجه ی اعتقاده به خدا...؟!!!
اینا وخیلی چیزهای دیگه مهم نیست...مهم فقط اینه که برای چند لحظه به خودت نگاه کنی تا بتونی همه ی این هیاهو وبحث وجدلها رو کنار بزاری ودرست درکش کنی وآرامش بگیری... وآروم زندگی کنی... وآروم بمونی.
خدای من چه قدر خوبه که توهستی ...همه جا هستی...همه وقت هستی...همه جوره هستی... هستی...من هم هستم.
پی نوشت: "دستم را که بگیری چشمانم را می بندم من به تو ایمان دارم" این جمله رو از وبلاگه یکی از دوستان گرفتم.اسم وبلاگ اینه:بگذار ساده بگویم...
. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:39 توسط پروانه |
|
|
من مامانمو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:56 توسط پروانه |
|
|
بالاخره کنکور ارشدم تمام شد.این روزها فراغت از کنکورو درس ودانشگاه فرصتی برایم به وجود آورده برای فکر کردن... فکرکردن به تمام تردیدهاوتشویش های6ماه گذشته!!! حالا چقدر احساس خوبی دارم،چقدر خوب شد کله خری نکردم وادامه دادم،نتیجه را نمی دانم ولی حداقل دستاوردش برای من این بود که کتابهایی را خواندم که اگر مجبور نمی شدم شاید هیچ وقت دیگری نمی خواندمشان...مثلا" تاریخ معاصرایران"،تا همین3،4سال پیش تصورم این بود که اصلا حافظه تاریخی ندارم وهمیشه فراری بودم از به خاطر سپردن اسمها وتاریخها،ولی حالا خوشحالم از این که چیزهایی را در مورد گذشته ی ایران می دانم، یاد روزی می افتم که کسی از من در مورد ستارخان پرسید؟البته این سوال از آن دسته سوالهایی بود که نه برای دانستن پاسخ ،که به قول معروف برای" روکم کنی "پرسیده شد که ببیند حالا که ما مثلا لیسانس گرفتیم وپر از ادعاییم جواب سوال را می دانیم یا نه؟که حسابی هم خجالت زده شدیم!!! حالا من این ستارخان وباقرخان قهرمان ووطن پرست را می شناسم ویا حداقل می دانم کدام بخش تاریخ را از آن خود کردندتا همیشه نامشان در خاطرم ثبت شود. گاهی فکر می کنم کاش کمی از آن تدبیروسیاست بازیهای قوام السلطنه ی معروف را من هم بلد بودم. مثاثر می شوم وابته بیش از آن متعجب از آن همه قراردادهای احمقا نه ی ناصرالدین شاه با آن مفادی که به نظرم هر آدم بیشعوری می فهمد چقدر متضررانه بوده است،حالا شاید بهتر درک کنم شرایط امروز را...که آن همه تاراج نتیجه ای جز این را نخواهد داشت. یکهو دلم "قدرت "خواست،داشتنش باید احساس لذتبخشی باشد. به امروز فکر می کنم که بعد از مدتها خانه نشینی تصمیم گرفتم بیرون بروم و کمی ازآن هوای دلچسب بهاری را در زمستان تجربه کنم،وبه آن کسی که چونان پتک آسمانی بر سرم فرود آمد وبرای لحظه ای درزمان متوقف شدم،آن دوست دوران ابتدایی که در کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم وتمام شیطنت های آن دوران را با هم تجربه کردیم،وحالا او به ظاهر یک زن تمام عیار شوهروبچه دار در آمده بود،با لباسهای نامرتبی که خبر از آن می داد وقت رسیدگی به خودش را ندارد،باکلی خرت وپرت به دستش و نوزادی در آغوش ویک بچه ی نیم وجبی دیگر که بازیگوشانه دنبلش می دوید، شک ندارم که خودش بود،متعجبانه به خودم می اندیشم که تازه فکر می کنم ازدواج در این برهه اساسا کار درستی هست یا نه؟واو به همسرش وآن دو کودک... البته شک ندارم که در نهایت ازدواج می کنم،چون هیچگاه نمی توانم فراموش کنم اینجا یک زن وقتی هویت می یابد که نام مردی را به دنبال خودیدک بکشد،چیزی شبیه کارت پایان خدمت برای آقایان...!!! یاد آن بحث طولانی با بابا می افتم،در آستانه 23 سالگی ...حالا که فکر می کنی مثلا بزرگ شدی وچیزها را خوب می فهمی ومی توانی خودت برای خودت تصمیم بگیری ،یک نفر خط بکشد به تمام آرزوهایت وبا تمام قدرت بگوید این منم که تصمیم می گیرم نه تو...!!! حتی اگر آن آدم پدرت باشد. پس من کی می توانم خودم،با عقل زنانه ی خودم تصمیم بگیرم ،کی می توانم به خودم اعتمادکنم. به قول پدرم آنقدر اینجا می مانی تا ازدواج کنی... در واقع معنی اش این است که من(یعنی پدرم )برای من وبه جای من تصمیم می گیرد و می گیردتا یک نفر(یعنی شوهر)پیدا شودوافسار زندگیم به دست مرد دیگری بیفتد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:45 توسط پروانه |
|
|
تمام شد...
اینم از آزمون کارشناسی ارشد...!!! هرچند که زیاد دلچسب نبود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا دفتر مشق من است تا هر از چند گاهی چیزکی در آن مشق کنم از آنچه در دل دارم.
شما آموزگارانی باشید برگهای آن را بخوانید وخط بزنید. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
دکترمعتمدنژاد دکتر احمدنیا دکتر شکرخواه سوشیانت .::نامه های گرد و خاک گرفته من::. ستون کاغذی سیدابراهیم نبوی مازیار ناظمی کامران نجف زاده مداد سیاه موج آزاد بهشت یعنی تو حجاب |
|
RSS
|