![]() |
![]() |
|
|
بدجوری داغونم
اصلا دوست ندارم فکر کنم چی بنویسم.اینقدر از دست خودم ناراحتم که فقط میخام بنویسم.... ۲۵شهریور مثلا عروسیم بود.با همه مشکلاتی که داشتیم و اینکه شوهرم سعی کرد همه چیز بهترین باشه اما من خودم همه چی رو خراب کردم.کاری کردم جز ی خاطره بد برا خودم و شوهرم و مهمونا هیچ چیز دیگه تو ذهنا نمونه.... یادآوری اون روز اذیتم میکنه ...شوهرم و پیش همه خورد کردم اینقد که جلو مهمونا بهش غر زدم ...غر زدم...که این چرا این اینجوریه و اون چرا اونجوری ...عروسیموو...بهترین شب زندگیمو برا و خودم برا شوهرم و برا همه کوفت کردم.از دیدن فیلم عروسیم وحشت دارم. از اینکه شوهرم بهم میگه حق نداشتی با بداخلاقیات و غر زدنات عروسی منو کوفتم کنی دارم رنج میکشم همه سرزنشم کردن.... از خودم و اخلاقیات خودم متنفرم............ چطور می تونم جبران کنم ....رفتن به عروسی دیگران برام عذابه چون لحظه لحظه عروسی خودمو به یادم میاره ... حمید چطور میتونه منو ببخشه خودم چطور خودمو ببخشم... کاشکی ی کم بزرگ میشدم و بعد ازدواج میکردم.حتی یک ثانیه فکر نکردم اون بیچاره چطور تنهائی همه چی رو واسه عروسی جور کرد...ی لحظه فکر نکردم ک چ ذوقی داشت واسه عروسیمون.....فکر نکردم که من تنها نیستم این عروسی عروسی اونم هست....همه چی رو خراب کردم م م ....همه چی رو.... چقدر مستاصل شده بودی حمید....من و بودمو و غر زدنام ...اونطرف مهمونا بودن و .....الهی بمیرم واست که هیچی به من نگفتی هیچی ی ی ی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:2 توسط پروانه |
|
|
سرکارم
پنج شنبه است... ساعت انگار داره کش میاد امروز بعد مدتها فرصت کردم ب وبلاگم ی سری بزنم .چقد همه چی عوض شده.درسم تموم شد. سرکار اومدم و ازدواج کردم... زندگی همش همینه چشماتو ببندی و باز کنی میبینی چقد تغییر کردی و خودت بی خبری... هرمرحله ای فکر میکنی این اون چیزی نیست که میخاستی و باز هم پیش میری و زندگی همچنان ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:1 توسط پروانه |
|
|
تولد... تولد...
تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:1 توسط پروانه |
|
|
اینم از نتایج کارشناسی ارشد... چقدر می چسبه وقتی واسه یه کاری تلاش کنی بعد نتیجه اشو ببینی... مث خوردن یه یخ در بهشت خنک تو گرمای داغ تابستون... آخ....می چسبه....
خدایا ممنونم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:1 توسط پروانه |
|
|
برقص...... طوریکه انگار هیچکس نگاهت نمی کنه...!!!!!!!!
هیچکس... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:6 توسط پروانه |
|
|
همیشه همین طور است لابلای هر رفتن، چیزی به جای می ماند که هیچگاه و در هیچ کجا باز نمی یابیاش ...
چند روزه بد جوری یاد قدیما افتادم...
این مطلبم دزدیه از یه وبلاگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38 توسط پروانه |
|
|
هی شماهااااااااااااااااااااااا...........................
با شما هستم...................یکی نیست مرام بذاره... یه کامنتی نظری چیزی واسه اینجا بذاره حداقل ما
دلمون خوش شه آخه.................
بی معرفتا...................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط پروانه |
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم... وقتی که دیگر رفت٬من به انتظار آمدنش نشستم... وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد٬من اورا دوست داشتم... وقتی او تمام کرد٬من شروع کردم. وقتی اوتمام شد٬من آغاز شدم... وچه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن...!!!
"دکترشریعتی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط پروانه |
|
|
بهم گفت خودتوبسپار به خودش... خود خودش... به هیچی فکر نکن... دستتو بزار تودستش وچشماتوببند. وبزار هرچی اون میخواد بشه...هرجااون می خواد بری...هرچی اون میگه بگی...
بهم گفت بزار روزت با اون شروع بشه...خودتوبسپار بهش...نگران هیچی نباش...بهش اعتمادکن.
بهم گفت اون هست...حتی اگه به هیچ مرام ومسلک ومذهبی پایبند نباشی نمی تونی بودنشو انکار کنی...
توهستی برا اینکه اون هست،اون هست برا اینکه تو هستی. اون تو لحظه لحظه زندگیت جریان داره،
ممنونم...ممنونم که بهم یاد دادی چی جوری خدا رو حس کنم
آخ...چه آرامش بی نظیری وقتی وجودخدارواحساس کنی... وقتی به بودنش باتموم وجود ایمان داشته باشی....یه جوری بی واسطه حسش کنی... فارغ از همه ی قیدوبندهاوآداب وتشریفات...فقط خدارو...فقط و فقط وفقط کسی رو که وجودت به وجودش پیوند ابدی داره رو...کسی که هرچه قدرهم ادعای روشنفکری وفرهنگ وتحصیلات داشته باشی ،هرچه قدر سنگ مدرنیته رو به سینه ات بزنی وفکرکنی خدا جز سنتی زندگیته... هرچقدر بخوای بودونبودشوبه چالش بکشی وتاثیراعتقاد بهشو نقد کنی...
باز هم یه وقتهایی دلت تنگه اون وجود سنتی می شه...اون موقع اگه تموم چیزای مدرن دنیا هم جمع بشن نمی تونن آرومت کنن...نمی تونن خلا زندگیتو پرکنن!!!
می خوام بگم مهم نیست دینت چیه...مهم نیست دستوراتشو عمل میکنی یا نه ویا چه قدر... مهم نیست هرچی بزرگتر میشی،سوالهای بی جواب ذهنت در موردش بیشتر میشه...مهم نیست اگه یه روز بفهمی داری جایی زندگی می کنی که هر خزعبلی رو به اسم خدا ودین واسلام به خوردت دادنو تو همه ی اونا رو باور کردی وحالا به جایی رسوندنت که داری در موردش اشتباه قضاوت می کنی...مهم نیست دیدن آدمهای متظاهری که در پس شمایل خداگونه شان از انجام هیچ عمل کثیفی روگردان نیستی وتو می مانی که اینه نتیجه ی اعتقاده به خدا...؟!!!
اینا وخیلی چیزهای دیگه مهم نیست...مهم فقط اینه که برای چند لحظه به خودت نگاه کنی تا بتونی همه ی این هیاهو وبحث وجدلها رو کنار بزاری ودرست درکش کنی وآرامش بگیری... وآروم زندگی کنی... وآروم بمونی.
خدای من چه قدر خوبه که توهستی ...همه جا هستی...همه وقت هستی...همه جوره هستی... هستی...من هم هستم.
پی نوشت: "دستم را که بگیری چشمانم را می بندم من به تو ایمان دارم" این جمله رو از وبلاگه یکی از دوستان گرفتم.اسم وبلاگ اینه:بگذار ساده بگویم...
. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:39 توسط پروانه |
|
|
من مامانمو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:56 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا دفتر مشق من است تا هر از چند گاهی چیزکی در آن مشق کنم از آنچه در دل دارم.
شما آموزگارانی باشید برگهای آن را بخوانید وخط بزنید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
دکترمعتمدنژاد دکتر احمدنیا دکتر شکرخواه سوشیانت .::نامه های گرد و خاک گرفته من::. ستون کاغذی سیدابراهیم نبوی مازیار ناظمی کامران نجف زاده مداد سیاه موج آزاد بهشت یعنی تو حجاب |
|
RSS
|